تبليغاتX
در مسیر زندگی .......................
عمری دیواربودیم وتکیه گاه رفقا .................اکنون نیز خراب شده ایم وخاک پای رفقا

 

به تماشاى طلوع تو، جهانْ چشم به راه

به امید قدمت، كون و مكان چشم به راه

 

به تماشاى تو اى نورِ دلِ هستى، هست

آسمان، كاهكشان كاهكشان چشم به راه

 

رخ زیباى تو را، یاسمن آیینه به دست

قد رعناى تو را سروِ جوان چشم به راه

 

در شبستان شهود اشك فشان دوخته‏اند

همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

 

دیدمش فرشى از ابریشم خون مى‏گسترد

در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!

 

نازنینا! نفَسى اسبِ تجلّى زین كن

كه زمین، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه

 

آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد

بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 5:16  توسط محمد اکبر  | 

حضرت علی علیها سلام می فرمایند : «الاستغناءُ عن العُذر اعزُّ من الصدقِ به» (نهج البلاغه، حکمت 321

«خویشتن را از عذرخواهی بی نیاز داری بهتر است از اینکه با صدق و راستی به ذلت عذرخواهی تن در دهی»

در هر امری ما باید مواظب باشیم که حد وسط را گم نکنیم و به بیراهه نرویم نه آنقدر لجاجت و خودخواهی و غرور داشته باشیم که هرگز اشتباهمان را نپذیریم و عذر نخواهیم و نه آنقدر ذلیل و خوار شویم که چون بی خردان رفتارهای ناشایست انجام داده و عذر خواهی کنیم، چرا که به مرور چنین شخصی ارزشش را از دست داده و دیگر کسی نه برای شخصیتش و نه معذرت خواهی هایش ارزشی قائل نیست

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 11:37  توسط محمد اکبر  | 

نماز خواندن

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 5:52  توسط محمد اکبر  | 

شمع و پروانه منم
مسته میخانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
یار پیمانه منم
از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
چون باد صبا دربه درم
با عشق وجنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
تو ای خدای منم
شونو نوای منم
زمین و آسمان تو می لرزد
به زیر پای من
مه وستاره و ن تو می گرید به ناله های من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
وای ازاین شیدا دل من
مست بی پروا دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من شیدا دل من
ناله ی تنها دل من

 شام بی فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من شیدا دل من

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 14:4  توسط محمد اکبر  | 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مسافری که بلند سلام می گوید،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته

و ...

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!
آدمهایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کس اند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بار می برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند،
سرما و گرما می کشند،
و گاهی خجالت هم می کشند...  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 10:50  توسط محمد اکبر  | 

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 14:35  توسط محمد اکبر  | 

تــک درخـتی تـیـره بــخـتـم
کــه در ســکــوت صـــحــرا
فریاد من شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم
کــه دشــت آرزو هــا
گردید آخر مزار آرزویم

خشک و بی بارم پس سحرم کو
آن شــادابی آن بـرگ و بــرم کو

 دور از یاران بـی توشــه و بـرگم
غم خانه محنت همسایه مرگم

بـر رخــســارم غـبــار غـم نشسـته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته

چو نـهـال زهـرآلـوده هـمـه کـس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیـزد

گویم غم خود را با خـار بـیابان
در سینه نهفتم اسرار فراوان

در دل شب سکوت صحرا وبختم افزا آااا
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه



تــک درخـتی تـیـره بــخـتـم
کــه در ســکــوت صـــحــرا
فریاد من شکسته در گلویم

تک درختی بی پناهم
کــه دشــت آرزو هــا
گردید آخر مزار آرزویم

خشک و بی بارم پس سحرم کو
آن شــادابی آن بـرگ و بــرم کو

 دور از یاران بـی توشــه و بـرگم
غم خانه محنت همسایه مرگم

بـر رخــســارم غـبــار غـم نشسـته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 9:16  توسط محمد اکبر  | 

آهسته گويمت نكند بشنود رباب

گهواره را در حراجی بازار ديده اند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 14:58  توسط محمد اکبر  | 

 در تحفةالاخوان حكایت شده است كه مردى منافق زن مؤمنى داشت كه در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مىجست و در هر كار «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسمالله بسیار خشمناك مىشد و از منع او چاره نداشت تا آنكه روزى كیسه كوچكى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن كیسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» آن را در پارچه اى پیچید وگفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن را در مكانى پنهان نمود و بسمالله گفت. فرداى آن روز شوهرش كیسه را سرقت نمود و به دریا انداخت تا آنكه او را بى اعتقاد و شرمنده كند. پس از انداختن كیسه در دریا به دكان خود نشست و در بین روز صیادى دو ماهى آورد كه بفروشد. مرد منافق آن دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد كه آن زن غذایى از براى شب او طبخ كند. چون زن شكم یكى از آن ماهیان را پاره نمود كیسه را در میان شكم او دید! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مكان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به منزل آمد زن ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند. آنگاه مرد گفت: كیسه زر را كه نزدت به امانت گذاشتم بیاور. آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت و آن را در پیش شوهرش گذاشت. شوهرش از مشاهده كیسه بسیار تعجب نموده و سجده الهى را به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 11:4  توسط محمد اکبر  | 

السلام ای وادی کرببلا / السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن / السلام ای کشته های بی کفن . . .
آغاز ماه عزاداری سالار شهیدان تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 9:54  توسط محمد اکبر  |